تبليغاتX
یک سبد عاطفه.
منو ببخش

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات، منو ببخش

اگه نگام گم میشه توی شهر چشمات، منو ببخش

منو ببخش، اگه شبها ستاره ها رو می شمارم

اگه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم

منو ببخش اگه برات سبد-سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبها فقط تورو خواب می بینم

منو ببخش اگه تورو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو، می گم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یک فرشته ای و من خیلی باشم یک آدمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

ببخش اگه کمم ولی، زیادی عاشقت شدم


+| نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 0:10 
 
طعم خوش با تو بودن

آنگاه که اسمان را در چشمان تو می بینم

 

آنگاه که خورشید را در قلب تو می یابم

 

وقتی معنی دوست داشتن را در نگاه معصوم خنده هایت خواندم

 

وقتی هفت شهر عشق را با گرمی دستانت آغاز کردم

 

چه می خواهم از تو جز اینکه... بگویم ای بهترینم...

 

برای داشتنت بهانه نمی خواهم...تو خود بهانه ای برای وجود من...

 

باز با تو...گرمای وجودت..احساس عمیقت...

 

دلتنگی های دیدنت را به شوق همان نگاهی که به نگاهم دادی..

 

 همان دستی که در دستم نهادی... تحمل کردم...

 

تا از آن آلاچیقی بسازم برای چشیدن طعم خوش با تو بودن.....


+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 13:34 
 
هدیه ى ولنتاین


+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 11:27 
 
عشق و دوست داشتن

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق...ا



ادامه مطلب
+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 23:20 
 
دلم تنگه برات
دلم تنگه برات عزیز

                                                  سری نمی زنی به من

دارم دیوونه میشمو

                                                 نمیبینی نیاز من


+| نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 15:29 
 
دوستت دارم

دستهایت را می طلبم تا با گرمای وجودت سردی درونم را شفا دهی.

شانه هایت را می خواهم تا مامنی باشد برای هق هق گریه هایم.

نگاه گرم و مهربانت را می خواهم تا مرحمی باشد برای تسکین دردهایم.

باران چشمانت را می خواهم تا کویر تشنه دلم را سیراب کند و باز تو را می خواهم...

بتاب و با نور طلایی ات دوباره گلبرگ های سرخ وجودم را از آسیب گردباد حفظ کن.

اگر شب راحتم سازد

اگر اندوه بگذارد                                                                           اگر نه یاد تنهایی

گلویم را نیازارد                                                                           به تو خواهم گفت

این رازم

تویی محبوب و دمسازم. تو را من دوست می دارم.


+| نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 15:23 
 
قايقي خواهم ساخت
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه ي عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايقي از تور تهي
و دور از آرزوي مرواريد
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهيگيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم راند
دور بايد شد
دور...
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور كبود
چاله آبي حتي مشعلي را ننمود
دور بايد شد
دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره ي هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك 10 ساله ي شهر شاخه ي معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
خاك موسيقي و احساس تو را مي شنود
و صداي پر مرغان ميايد بر باد
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه ي چشمان سحر خيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت درياها شهري است
                                    قايقي بايد ساخت

+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 1:52 
 
... يادش بخير
زير بارانهاي شهر
زير باد و برف و طوفان
گريه ها يادش بخير ...

از شروع راه تا پايان
دست در دستت
تو را آواز مي خواندم
آرزويم بودي
ياد تو . ياد چشمانت. نگاهت!
يادش بخيد ...

از سر كوچه نگاهم سوي تو
تا تو رسي منزل
سپس مانند مجنون در خيابان
تا به خانه فكر و پرسه
آرزوي ديگران من ...!
آرزويم تو ... فقط تو ...!
بوي باران . بوي نم
يادش بخير...

آن زمستان كه خلوت بود شهر
ياد داري قلب من را؟
مست بودم. مست چشمانت
و سرما در وجودم پر نميزد
گرماي وجودت مرا مدهوش مي كرد
من با پيراهني نازك
و تو. با گرم پوشي از آن من ...
يا داري؟ ...
هنگام سرود را ... همه مي خواندند من ...
و من مي خواندم تو ...
پس كوچه هاي شهر را بنگر
بگو ...
بگو در كدام يك نام تو را نخواندم؟
بگو كداميك از آنها از من و تو خاطره ندارند؟
آري . بگو اصلا نام مرا با گذر در كدامين يك به خاطر مي آوري؟
هيچ كدام ...
بگو چرا؟
چرا فراموش كردي دوستت دارم هايم را؟
گناه من چه بود؟
دل كوچكت بود كه ديگري را مي خواست؟
نه ديگري... ديگران را!
يادش بخير

توبه كردم...
سوگند خوردم كه ديگر
به زبان نچرخانم . دوستت دارم را
چه برايت. چه براي ديگري...

آرزويم تنهاييم شد...

تنهاييم يادش بخير...

+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 1:42 
 
ديوونگي
دويديم و دويديم             هيچ جا رامون ندادند
گفتن كه توي جاده         دونده ها زيادن
دويديم و دويديم             فايده نداشت دويدن
به همه چي رسيديم       به جز خود دويدن
دويديم و دويديم             اسفندي دود نكردن
گفتند فقط زير لب           كاش ديگه بر نگردن
دويديم و دويديم             سيب ها رسيده بودن
سه فصل آزگار بود          همه دويده بودن
دويديم و دويديم             تا رسيديم به ديوار
اونور ديوار هم باز            خورديم به خط تكرار
دويديم و دويديم             قصه زندگي بود
كه واسه اون دويدن        فقط ديوونگي بود

+| نوشته شده توسط حامد در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 16:22 
 
آخرين جرعه ي اين جام
همه مي پرسند
چيست در زمزمه ي مبهم آب
چيست در همهمه ي دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده ي جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده ي هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را مي شنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان   اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان   با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گاها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 2:15 
 
پيرمرد
زندگي را نخ به نخ دود كرده بود
خاكستر حادثه هاش بر زمين
نان و ربا مي خورد پير مرد
نان و زمين هم گاهي
انگشتانش را مي ليسيد
و مي گفت: الهي شكر.
دندان هايش اسكناس را مي جويد
سه - چهار تا كركس
هر روز دور سرش مي چرخيدند
آخرين نخ هاي زندگي را دود مي كرد
و كركس ها
                        در انتظار آخرين پلك هاي پير مرد.

+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 1:44 
 
ياد خدا
يكي يكي جلو مي روند. يك فرشته جلوي صف ايستاده و كارنامه ي عمل هركسي را بلند-بلند مي خواند:
چند بار به مكه رفته است.
چند هزار بار نماز خوانده است.
چند صد بار روزه گرفته است.
و ...
نوبت به او مي رسد.
كارنامه ي اعمال خوبش كوچك است.
يك صفحه بيشتر نيست.
يك خط بيشتر ندارد.
فرشتگان با تمسخر مي پرسند كه او كه بوده است؟
قبل از همه خدا پاسخ مي دهد:
او فاحشه اي زيباروي بود كه هر شب پيش از خروج از خانه از من كمك مي خواست و هر صبح بعد از دريافت پولش اول از من تشكر مي كرد.
او هميشه به ياد من بوده و من هم هرگز فراموشش نكردم.
او را در بهترين باغ بهشت جاي دهيد.

                                                 نقل از"وبلاگ مطرود"

+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 1:38 
 
اميد عبث
مي برم زنده بگرش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد
مي رقصد اشك

آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس

كه لبم باز بز آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم خنده به لب. خونين دل
مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 1:18 
 
پاره ترین قسمت دنیا

کفش هایم کو؟

دم در چیزی نیست.

لنگه ی کفش من اینجا بود!

زیر اندیشه ی این جا کفشی!

مادرم شاید اینجا دیشب

کفش خندان مرا برده باشد به اتاق،

که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جایی اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود کفشستان!

و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شصت پای من از غصه ورم خواهد کرد

شصت پایم به شکاف سر کفش عادت داشت...!!!

نبض جیبم امروز

تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

کوپن مرغش باطل شود...!

جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق،

که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد

"خواب در چشم ترش می شکند"

کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

:یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود

دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید!

کفش من می فهمید که کجا باید رفت

که کجا باید خندید

...

من در این کله ی صبح پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن، و به جایی بروم ، که به آن نانوایی می گویند

شاید آنجا بتوان نان صبحانه را، توی صف پیدا کرد

باید الان بروم،... اما نه!

کفش هایم نیست! کفش هایم کو؟!

 

 


+| نوشته شده توسط حامد در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 10:43 
 
نشانی
"خانه ی دوست کجاست؟"  در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

                                            "نرسیده به درخت. کوچه باغی است که از خوب خدا سبزتر است"

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش-خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا                   جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

                                  " خانه ی دوست کجاست "


+| نوشته شده توسط حامد در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 10:32 
 
نسخه ی معجون خوشبختی .
نسخه ی معجون خوشبختی :

                                                                   نقل از کتاب"مشعل عشق و ازدواج و سعادت"

یک الی دو کیلو امید. پنجاه کیلو خرم و احتیاط و تسلیم و رضا و هرچه ممکن است نیکی و خوبی و اعتماد و ایمان و دیانت. اینها را خوب خمیر نموده. سپس به میزان دلخواه سرور و بشاشت. اطاعت و فرمانبرداری. ملاطفت و مهربانی و عطوفت. به آن اضافه کرده و برای خوشرنگی قدری جنون و برای خوش طعمی یک پر نمک و برای خوشمزگی چند قطره ترشی به مخلوط افزوده و سعی کنید مقدار جنون و نمک و ترشی از حد نگذرد.

دو برابر مخلوط بالا صبر و حوصله به معجون بیفزایید. آنقدر مالش بدهید که از کار در آید.

سپس مشعل عشق و ازدواج و سعادت را بر افروخته و پاطیل معجون را بر فراز آن قرار داده و بگذارید با حرارت ملایم بپزد. بلادرنگ زشت خویی و کینه و حقه و حسد و عداوت و پلیدی و بدبینی و حرص و دغل و خیانت و بخل و حرام و غیبت و بغضو کبر  و ریا را که در اثر حرارت مشعل در سطح معجون گرد آمده جمع و بدور بریزید.

معجون را در پیمانه ی بزرگی که به تعداد روزهای عمر شما قالب دارد ریخته و هر روز یک قالب آن را یه کار برید.

 


+| نوشته شده توسط حامد در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 10:25 
 
عشق خدايي
مادر ترزا می گه :
وقتیکه ما میتونیم خداوند رو بدون اینکه
ببینیم و صداشو بشنویم دوسش داریم و
      بهش ایمان داریم .....
پس همین احساس رو می تونیم به هم نوع خودمون هم داشته باشیم
پس بیایید عشق رو که یک نعمت خدایی بین خودمون گسترش بدیم....
و درست و به جا ازش لذت ببریم.


+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 17:15 
 
مثنوي
اين مثنوي حديث پريشاني من است
بشنو كه سوگنامه ي ويراني من است
امشب نه اين كه شام غريبان گرفته ام
بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو ، شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد ، خيال مرد
گفتم نرو كه تيره شود زندگانيم
با رفتنت به روز سياه مي نشانيم
گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد
بر چشم باز فرصت رسيدن نمي دهد
وقتي نقاب ، محور يك رنگ بودن است
معيار مهر ورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دل خوشي و عشق بازي است
اصلا كدام احمق از اين عشق رازي است
اين عشق نيست ، فاجعه ي قرن آهن است
من بودني كه عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام
فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود ، از غم غربت شكسته ام
بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق
اين ها چه قدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن كشانده اند
روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
تا اين برادران رياكار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند
يعقوب درد مي كشد و كور مي شود
يوسف هميشه وصله ي ناجور مي شود
اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند
منصور را هر آينه بر دار مي زنند
اينجا كسي براي كس ، كس نمي شود
حتي عقاب در خور كركس نمي شود
جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست
حق با تو بود ، ماندنمان عاقلانه نيست
ما مي رويم چون دلمان جاي دگر است
ما مي رويم هر كه بماند مخير است
ما مي رويم گرچه زالطاف دوستان
بر جاي - جاي پيكرمان زخم خنجر است
دلخوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما مي رويم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رويم ، بي شك از اين شهد برتر است
از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ام
اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است
ما مي رويم ، ماندن با درد فاجعه است
در عرف ، نشستن يك مرد فاجعه است
ديري است رفته اند اميران قافله
ما مانده ايم ، قافله پيران قافله
اينجا گرچه باب من و پاي لنگ نيست
بايد شتاب كرد ، مجال درنگ نيست
بر دلب آفتاب پي باج مي رويم
ما هم بدون باد به معراج مي رويم

+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 19:58 
 
خزان
پريشان يادگاري هاي بر بادند و مي پيچند
                                به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگ ريزان عالمي دارد
                                 چه جاي من كه از سردي و خاموشي زمستانم

+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 13:58 
 
واحه اي در لحظه
به سراغ من اگر مي آييد ،
پشت هيچستانم ،
پشت هيچستان جايي است ،
پشت هيچستان رگ هاي هوا ، پر قاصدهايي است ،
كه خبر مي آرند ، از گل واشده ي دورترين بوته ي خاك ،
روي شن ها هم ، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح بر سر تپه ي معراج شقايق رفتند ،
پشت هيچستان چتر خواهش باز است ،
تا نسيم عطشي درين برگي بدود ،
زنگ باران به صدا مي آيد ،
آدم اينجا تنهاست ،
و در اين تنهايي ، سايه ي ناروني تا ابديت جاريست ،
به سرا؛ من اگر مي آييد ،
نرم و آهسته بياييد ، مبادا كه ترك بردارد
                                                          "چيني نازك تنهايي من"

+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 13:55